تبليغاتX
سوگند به عشق پاک که دل از هم نگیریم

سوگند به عشق پاک که دل از هم نگیریم

خدایا این دل صاحب مرده رو از ما بگیر ... آخه چه وضعشه . آخه خدا جون نمی دونم چی بگم ! ای کاش آرزوها همون موقع که از دل می گذرن بر آورده می شدن .

دیگه اون موقع نیازی نبود تا یه عمر چشم به بر آورده شدنشون بدوزیم . دیگه خسته شدم از این زندگی . خستم . به جون همون یه نفری که به خاطر من خلقش کردی خستم . اگه ارادم ضعیف بود همین امشب خودکشی می کردم . ولی چه کنم که خودکشی مال ما نیست . یعنی جیگرشو ندارم . گناه کبیره ست . ولی کبیرتر از اونشم دیدم . گناههایی دیدم که خودکشی پیششون خیلی شرافتمندانه تره . فقط یه چیز : همین روزا منو بیار پیش خودت تا بشینیم با هم حرف بزنیم ببینیم حرف حسابمون چیه ؟!!! آخه چرا اینطوری میشه آخه چرا ؟؟؟

زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت ...

یه دل آخه چقدر می تونه سنگ باشه ؟؟؟ چقدر ؟؟؟ به حدی هست که یه دل دیگه رو بشکونه ؟؟؟ با احساساتش بازی کنه ؟؟؟ زیر پاهاش لهش کنه ؟؟؟ اگه می تونه اینطوریم باشه ، من اون دلو نمی خوام . دلی که به خاطر یه دل دیگه از زندگیش نگذره ، دل نیست . هست ؟ اگه هست بگو . منتظرما چرا جوابمو نمی دی ؟ شایدم می گی عجب ! این پسره خل شده چه مزخرفاتی میگه . ولی به خدا راست میگم . باور نداری ؟ از خودت بپرس . دیوونه شدم دیوونه . این زندگی که ما داریم ، ارزش نفس کشیدن نداره . داره اگه بگو... خوب نداره که جواب نمی دی . امشب قهرم . با کل دنیا قهرم . اسم هیشکیو نمی خوام بیارم . دیگه بسه . تا کی سوزش و  سازش ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:33  توسط علیرضا  | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

 خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش   زنده اي ...

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه

 نمي خوامت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:15  توسط علیرضا  | 

هر چی می خوام برات بگم قصه دل واپسیه......

هر چی نثارت بکنم یه آسمون بیکسیه........

قصه تو، قصه من ، قصه عاشق بودنه ........

حرف های ما هر کلمه اش از عشق سرودنه ...........

نمی دونم یادت میاد روزی که غصه ای نبود .....

حیف که همیشه این روزا خاطره می شه خیلی زود .......

یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود ....

دست من از تو می نوشت ، قلب من از تو می سرود .....

اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت .........

انگار نمی شه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت ........

شاید اینم یه قصه بود که قهرماناش ما بودیم .......

ما که به غیر از دل خوش دنبال چیزی نبودیم .......

حالا دیگه تو فال ما نشونه ی عاشقی نیست .....

دیگه نمی شه گفت چیزی همیشه با تو موندنیست ......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:13  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:29  توسط علیرضا  | 

ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت

عاشقی

عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت.......
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:26  توسط علیرضا  | 

شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دانشجوي زيست شناسي :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت

دانشجوي آمار :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

دانشجوي فيزيك :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

دانشجوي حسابداري :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست

دانشجوي رياضي :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

دانشجوي كامپيوتر :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني

دانشجوي خوشبين :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد

دانشجوي عجول :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

دانشجوي شكاك :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوي صبور :
اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوي شوخ طبع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:45  توسط علیرضا  | 

عکس خودم علی رضا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:48  توسط علیرضا  | 

بیمارستان

 
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:59  توسط علیرضا  | 

شکست

دفتری که بسته شد بازش نکنید
دلی که شکسته شد نازش نکنید
یاران شما را به خدا به عشق بی وفایی نکنید
یا که وفا کنید تا اخر عمر یا که از اول
اشنــــــــــــــــــایی نکنید
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:57  توسط علیرضا  | 

سووگند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:51  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:0  توسط علیرضا  | 

عمر

عمـر را پایان رسید و یـارم از در در نیامد

قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد

جام مرگ آمد بدستم جــام می هرگز ندیـــدم            سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد

مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز            آنکــه باید این قفس را بشکــند از در نیامد

عاشقان روی جان جانان جمله بی نام نشانند            نــــــامداران را هوای او دمـــی بر سر نیامد

کاروان عشق رویش صف به صـف در انتظارنـــد             با که بگویـم آخر معشوق جــــان پرور نیامد

مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند

جاهلان را ای چنین عاشق کشی باور نیامد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:50  توسط علیرضا  | 

بذار بره

بذار بره

انگار تموم شده دیگه ، دوره عشق و عاشقی

فاتحتو بخون اگه ، تو هم مث من عاشقی

تموم کن اون گریه هاتو ، بذار کنار عکس اونو

وقتی که دوست نداره ، فراموشش کن تو اونو

تا کی می خوای ناز بکشی ، اونم جوابتو نده؟

می خواد بره بذار بره ، دیگه بهش بها نده

گوش بده به حرفای من ، نذار روزات حروم بشه

بذار با خوبی و خوشی ، این عاشقی تموم بشه

وقتی بره تازه می فهمه کیو داشت

اون وقت پشیمون میشه که چرا تو رو تنها گذاشت

اینایی که گفتم بهت ، فقط برای خودته

دوست ندارم یه عشق پاک ٬ تبدیل به یه نفرت بشه

بذار بره خوش باشه اون ، با هر کی که دلش می خواد

شاید که اون تو خواب دیده ، سوارش با یه اسب میاد

بهش بگو عزیز دل ، تو خوش باشی منم خوشم

فکر نکنی تو نباشی مثل قدیما ناخوشم

خب دیگه حالا تو بخند ، بخند به روی زندگی

یه زندگیه نو بساز ، مثل روزای بچگی

دیگه نبینم اشکتو ، حتی روزای بارونی

آخه دلم می خواد که تو ، همیشه شاداب بمونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:55  توسط علیرضا  | 

دادگاه عشق

در در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ،
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم : ب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:41  توسط علیرضا  | 

سوگند

سوگند را ساختيم تا سوگند ياد كنيم كه عاشق بمانيم با سوگند شروع ميكنيم با اميد ادامه ميدهيم و ارزو داريم با وصال

ختم شود سوگند مي خوريم به زيبائي عشق پاك كه دل از هم نگيريم كه لحظه اي از ياد يكديگر غافل نشويم كه براي

هم باشيم و به ياد هم كه دوست داشتن را از ياد نبرده و با امدن هر سپيده به ياد يكديگر چشم به جهان بگشائيم و در

اخر سوگند به عشق كه در غم و شادي باهم و شريك هم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:51  توسط علیرضا  | 

عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:43  توسط علیرضا  | 

؟

ديگري را دوست مي داشت. بارها گفتم : دوست داري مرا ؟ گفت: آري !

تا آن موقع خاموش بودم ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:راستش را بگو تو را خواهم بخشيد ! آيا دل به ديگري بسته اي گفت : نه ! فرياد زدم بگو راستش را هر چه هست ! تو را خواهم بخشيد!

 از گناهت هر چه سنگين باشد خواهم گذشت عاقبت با اميد و آرزوي فراوان پيش آمد و گفت : مرا ببخش ديگري را دوست دارم !

گفتم مدتها تو به من دروغ گفتي اين بار من به تو دروغ گفتم (( هرگز تو را نخواهم بخشيد))

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:37  توسط علیرضا  | 

دار زدن گل

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:30  توسط علیرضا  | 

سوگند

             سوگند به سوگند تو به پمانی که بستم     

     سوگند به سوگند همیشه با توهستم

        سوگندبه سوگندتو به حرمت عاشقی   

   سوگند به سوگند توغرورم وشکستم

        سوگند به سوگندتو به هروقت وزمانی   

     سوگند به سوگند تو برسر عهد هستم

          سوگند به سوگند توبه خدایی می دونی   

    سوگند به سوگند تو به یاد تو نشستم

      سوگند به سوگند تو به این دریایی مواج

        سوگند به سوگند تو دیگه به گل نشستم

        سوگند به سوگندتو به به گل ارغوانی       

       سوگند به سوگند تو دست و بگذار تودستم

 سوگند به سوگند به عاشقهای خسته

    سوگند به سوگند تو فقط تو را می پرستم

 سوگند به سوگند تو اگه بری میمیرم

سوگندبه سوگند تو که عاشقت من هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:18  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:14  توسط علیرضا  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 

چنان زندگي كن كه كساني كه تو را دوست دارند و خدا را نمي شناسند به واسطه

 آشنايي با تو با خدا آشنا شوند.

 

زندگي  جيره مختص ي است مثل يك فنجان چاي و كنارش عشق است مثل يك حبه

 قند زندگي را با عشق نوش جان بايد كرد.

 

تمام اميد آسياب بان به وزش باد تا آسيابش از كار نيفته قلبم آسياب خودم آسياب

بان ونفس هايت باد.

 

اگر قلبم آسمان باشد تنها ستاره درخشان آن تو خواهي بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:6  توسط علیرضا  | 

وصیت نامه ی من

ای کسانی که تابوت مرا قدم قدم در خیابان های  شهر پیش می برید

 

پارچه ای مشکی بر رویم بیندازید تا همه بدانند که به دیار بدون یار رفته ام

 

چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند که هنوز چشم به راهش هستم

 

پاهایم را از تابوت بیرون بذارید تا همه بدانند گرچه دویده ام ولی هنوز به مقصد نرسیده ام

 

دست هام را از تابوت بیرون گذارید تاهمه ببینند چیزی از این دنیا با خود نبرده ام

 

و در آخر جسمم را بسوزانید و خاکسترش را بر باد دهید تا قبری از این دنیا را اشغال نکرده باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:5  توسط علیرضا  | 

 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بخدا من خودم رفتنیم

به خدا

به خدا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:3  توسط علیرضا  |